استاد به مثابه معمار آینده؛ دانشگاه در خط مقدم بازسازی جامعه

40 بازدید

مرضیه محصص، دانشیار دانشکده الهیات و ادیان دانشگاه شهید بهشتی، در یادداشتی با عنوان «استاد به مثابه معمار آینده» به بررسی نقش و مسئولیت استادان دانشگاه در دوران پس از جنگ پرداخته است. وی با تأکید بر اینکه بازسازی جوامع پس از بحران تنها به ترمیم زیرساخت‌های فیزیکی محدود نمی‌شود، نقش دانشگاه و استادان را در بازسازی سرمایه اجتماعی، امیدآفرینی، تقویت هویت ملی و تربیت نسل آینده کشور تبیین کرده و استاد دانشگاه را یکی از مهم‌ترین معماران آینده جامعه در مسیر پیشرفت و تعالی دانسته است.

جنگ‌ها زمانی پایان می‌یابند که صدای سلاح‌ها خاموش شود، اما آثار جنگ ها، بسیار دیرتر از میدان‌های نبرد از حافظه جوامع رخت برمی‌بندد. آنچه پس از جنگ باقی می‌ماند تنها ساختمان‌های ویران، زیرساخت‌های آسیب‌دیده یا شاخص‌های اقتصادی متزلزل نیست؛ بلکه لایه‌های عمیقی از تجربه زیسته انسانی است که در جان یک ملت رسوب می‌کند. جنگ، ادراک انسان از امنیت، اعتماد، آینده، هویت و حتی معنای زندگی را دستخوش دگرگونی می‌سازد و از همین رو، دوران پس از جنگ را نمی‌توان صرفاً مرحله‌ای برای بازسازی فیزیکی کشور دانست. جامعه پساجنگ در حقیقت در آستانه یک بازسازی همه‌جانبه قرار می‌گیرد؛ بازسازی که همزمان به ترمیم نهادها، روابط اجتماعی، سرمایه انسانی، افق‌های فرهنگی و بنیان‌های معنایی نیاز دارد. در این بزنگاه تاریخی، پرسش بنیادین آن است که دانشگاه در کجای این فرایند قرار می‌گیرد و استاد دانشگاه چه نسبتی با این مسئولیت ملی پیدا می‌کند؟ جامعه‌ای که از یک بحران بزرگ عبور کرده است، دیگر با مسائل پیشین مواجه نیست و به همین دلیل، نهادهای آن نیز نمی‌توانند با همان الگوهای گذشته به فعالیت ادامه دهند. دانشگاه نیز از این قاعده مستثنا نیست. جنگ، دستور کار جامعه را تغییر می‌دهد و متعاقب آن، دستور کار دانشگاه را نیز دگرگون می‌سازد. واقعیت آن است که هر جامعه‌ پس از عبور از یک جنگ تحمیلی، ناگزیر با نوعی بازتعریف نقش نخبگان خود مواجه می‌شود و در این میان، استاد دانشگاه بیش از هر زمان دیگری به یکی از بازیگران اصلی ساخت آینده بدل می‌گردد. اگر در دوران جنگ، سربازان و فرماندهان از مرزهای جغرافیایی دفاع می‌کنند، در دوران پساجنگ این استادان هستند که مسئولیت پاسداری از مرزهای فرهنگی، معرفتی و اخلاقی جامعه را برعهده می‌گیرند.

نخستین تحول در جایگاه استاد دانشگاه، عبور از نقش تخصصی محدود به سمت نقش مرجعیت اجتماعی است. جوامع پساجنگ معمولاً با انبوهی از پرسش‌های بنیادین روبه‌رو می‌شوند؛ پرسش‌هایی درباره چرایی رخدادها، نحوه مواجهه با آسیب‌ها، امکان بازسازی آینده و مسیر پیش روی جامعه. در چنین شرایطی، افکار عمومی بیش از گذشته به نخبگان فکری چشم دوخته است. مردم در جست‌وجوی صداهایی هستند که بتوانند واقعیت را تبیین کنند، امید را بازسازی نمایند و مسیر حرکت آینده را ترسیم کنند. اینجاست که استاد دانشگاه از جایگاه یک متخصص صرف فراتر می‌رود و به مرجع عقلانیت عمومی تبدیل می‌شود. این مرجعیت البته به معنای ورود به عرصه‌های هیجانی نیست، بلکه به معنای ایفای نقش در ارتقای سطح فهم اجتماعی است. جامعه پساجنگ نیازمند عقلانیتی است که بتواند میان واقع‌بینی و امید تعادل برقرار کند. استاد دانشگاه در چنین شرایطی تولیدکننده معناست؛ کسی که می تواند رخدادها را در چارچوبی قابل فهم قرار دهد و از دل تجربه‌های تلخ، افق‌هایی تازه برای کنش اجتماعی بگشاید.

از سوی دیگر، جنگ معمولاً به فرسایش سرمایه اجتماعی منجر می‌شود. سرمایه اجتماعی را می‌توان مجموعه‌ای از اعتمادها، همبستگی‌ها، شبکه‌های ارتباطی و احساس تعلق مشترک دانست که انسجام یک جامعه را تضمین می‌کند. هر اندازه این سرمایه آسیب ببیند، توان جامعه برای عبور از بحران‌های بعدی کاهش می‌یابد. تجربه تاریخی نشان داده است که بازسازی اقتصادی بدون بازسازی سرمایه اجتماعی، دستاوردهای پایداری به همراه نخواهد داشت. از این رو، یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های استاد دانشگاه در دوران پساجنگ، مشارکت در بازتولید اعتماد عمومی و تقویت انسجام ملی است.

اما شاید عمیق‌ترین و ملموس‌ترین تحول در رسالت استاد دانشگاه پس از یک جنگ تحمیلی، در نوع رابطه او با دانشجو رخ دهد. در شرایط عادی، رابطه استاد و دانشجو عمدتاً حول محور انتقال دانش، ارزیابی علمی و هدایت آموزشی شکل می‌گیرد؛ اما در جامعه پساجنگ، این رابطه از سطح یک مناسبت آموزشی فراتر رفته و به رابطه‌ای تربیتی و هویتی تبدیل می‌شود. دانشجوی پساجنگ صرفاً فردی نیست که در جستجوی مهارت‌های تخصصی است؛ بلکه او عضوی از نسلی است که بخشی از حافظه تاریخی یک بحران بزرگ را با خود حمل می‌کند و خواه ناخواه پرسش‌هایی درباره آینده، امنیت، هویت ملی، مسئولیت اجتماعی و معنای زیستن در جامعه‌ای آسیب‌دیده در ذهن او شکل گرفته است. از این رو، استاد دیگر تنها با ذهن دانشجو مواجه نیست، بلکه با مجموعه‌ای از دغدغه‌های روانی، اجتماعی و وجودی او نیز روبه‌رو است. در چنین فضایی، کلاس درس به یکی از مهم‌ترین کانون‌های بازسازی امید اجتماعی تبدیل می‌شود. دانشجویان در دوره پساجنگ بیش از آنکه به انباشت اطلاعات نیاز داشته باشند، به بازیابی اعتماد به آینده نیاز دارند. آنان باید دوباره باور کنند که می‌توانند در ساختن فردای کشور نقش‌آفرین باشند. استاد دانشگاه در این میان با هر سخن، هر تحلیل و هر نوع مواجهه با مسائل اجتماعی، در حال شکل دادن به تصویر آینده در ذهن دانشجویان است، لذا واقع‌بینی علمی و ترسیم ظرفیت‌های پیش روی جامعه در بازسازی سرمایه روانی نسل جوان کمک شایانی خواهد  داشت. از سوی دیگر، جامعه پساجنگ بیش از هر زمان دیگر به الگوهای شخصیتی نیازمند است. در بسیاری از موارد، دانشجویان نه تنها از دانش استاد، بلکه از شیوه مواجهه او با مسائل زندگی، نحوه تحلیل رخدادها، میزان مسئولیت‌پذیری اجتماعی و حتی منش اخلاقی او تأثیر می‌پذیرند. به همین دلیل، در چنین شرایطی مرجعیت اخلاقی استاد اهمیتی هم‌سنگ مرجعیت علمی او پیدا می‌کند. استادانی که بتوانند میان تخصص علمی، تعهد اجتماعی و امیدآفرینی مسئولانه جمع کنند، در حقیقت در حال تربیت نسلی هستند که توان عبور از بحران‌ها و مشارکت در ساخت آینده را خواهد داشت. همچنین در کلاس پساجنگ، رابطه استاد و دانشجو به الگوی مشارکتی نزدیک  می شود. جامعه‌ای که در آستانه بازسازی قرار دارد، به خلاقیت، نوآوری و احساس مسئولیت نسل جوان نیازمند است. دانشجو باید خود را شریک پروژه بزرگ بازسازی ملی بداند. استاد می‌تواند از طریق تعریف پروژه‌های مسئله‌محور، مشارکت دادن دانشجویان در حل مسائل واقعی جامعه، هدایت فعالیت‌های داوطلبانه و ایجاد فضای گفت‌وگو، این احساس مسئولیت را در نسل جدید تقویت کند. در این صورت، دانشگاه از نهادی برای آموزش حرفه‌ای به نهادی برای تربیت کنشگران مسئول اجتماعی تبدیل خواهد شد.

در این میان، نقش علوم انسانی اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند. جنگ‌ها غالباً بحران معنا ایجاد می‌کنند. بسیاری از انسان‌ها پس از تجربه جنگ، با پرسش‌هایی وجودی مواجه می‌شوند؛ پرسش‌هایی درباره رنج، عدالت، خیر و شر، امید، سرنوشت و مسئولیت انسانی. جامعه نیازمند بازسازی معنوی است و این بازسازی بدون مشارکت اندیشمندان حوزه دین، فلسفه، اخلاق و علوم انسانی تحقق نخواهد یافت. جامعه‌ای که تنها با روایت بحران تغذیه شود، توان کنشگری خود را از دست خواهد داد؛ حال آنکه جامعه‌ای که بتواند در دل دشواری‌ها افق‌های جدیدی از معنا و امکان را مشاهده کند، ظرفیت بیشتری برای بازسازی خواهد داشت. بر این اساس، می‌توان گفت رسالت استاد دانشگاه پس از جنگ تحمیلی نه کاهش یافته و نه حتی در سطح گذشته باقی مانده، بلکه به نحو چشمگیری گسترش پیدا کرده است. در این افق، استاد دانشگاه نه تنها آموزگار نسل امروز، بلکه معمار آینده کشور است؛ آینده‌ای که باید از دل تجربه رنج، به سوی افق‌های تازه‌ای از امید، پیشرفت، همبستگی و تعالی انسانی راه بگشاید.

میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید: